عبد الغفار بن علي محمد ( نجم الدوله )
76
سفرنامه دوم نجم الدوله به خوزستان ( فارسى )
افعال شنيعه نمىشود و صاحب عزم و درست قول و منظّم است . سنّ خود را شصت معيّن كردهاند ولى به نظر حقير بيشتر است . تنزّل دادن عمر گذشته به امّيد افزايش آينده عيب شخص نمىشود و معتقدند به عقل و كياست خويش ، ولى خودرأيند و معتقد به تدابير خود . شب يكشنبه بنهء « 1 » حاجى سيّد موسى از كريشان 39 و امّ الطمير « 2 » 40 آمدند در ساحل مقابل سكنا گرفتند موقّتا . جناب نظام السّلطنه فورا پيغام فرستادند براى چاكر كه اين جمعيّتشان آمدن در اين حدود محض حسن سلوك و عدالت من است و الّا سابق پرنده در اينجا عبور نمىكرد . فردا عصر يكشنبه كوچ نموده ، رفتند . واليگرى حويزه 41 را واگذار به مولى نصر اللّه نمودهاند كه آدم آرام خوبى است و جمعى مايل به اين فقره نبودهاند . از آشنايان سفر سابق حقير جمعى فوت شدهاند . مثل آقا سيّد على طالقانى و شيخ سهراب ، شيخ طائفهء باديه ، و آقا عزيز شوشترى . شيخ مزعل خان در اهواز پيغام فرستاده بود به حقير از محمّره در خصوص عمل گمرك كه : اگر نظام السّلطنه بخواهند از من انتزاع كنند ، لابد نمىتوانم « 3 » بمانم ، خواهم رفت به خاك عثمانى و از شما مصلحت مىجويم كه تكليف چيست ؟ چاكر جواب فرستادم كه : گوش به حرف حاشيهنشينهاى مجلس خودت مكن كه صلاح تو را نمىدانند . تملّقا تو را بدهوا مىكنند . بر فرض كه رفتى به خارج ، شش ماه يا يك سال ماندى ، آخرش چه ؟ ديگر چه شأن و اعتبارى براى تو باقى خواهد ماند ؟ اين اعتبار و استخوان « 4 » مال اين است كه نوكر دولتباشى . بعد از سلب نوكرى كه از خود نمودى و خارج شدى ، ذرّهاى اعتبار به تو نخواهند گذاشت حتّى عثمانيان . بيا از روى صداقت خدمت كن و آنچه جناب نظام السّلطنه تكليف مىكنند ، قبول كن و بپذير و معمولدار . من ضامن كه استقلال تو برجا بماند ؛ بلكه روز به روز بر اعتبار شما بيفزايد . مظفّر الملك [ بعد از ] سفارشنامچه كه در خصوص شيخ نبهان 42 ، ضابط محمّره ، نوشته بودم ، سالى 25 تومان برمواجب سابق او كه بيست و پنج تومان بوده افزوده و يك طاقه شال هم به او خلعت داده بود . نظام السّلطنه در باطن ميانه ندارد با حاجى ايلخانى و با صمصام السّلطنه و هكذا به عكس .
--> ( 1 ) . ما يملك ، اثاث البيت ، بار و اسباب و رخوتخانه ( فرهنگ معين ) . در اينجا ، ظاهرا مجموع افراد خانواده و وابستگان مراد است . ( 2 ) . در نسخهء خطّى : امّ تمير . ( 3 ) . در نسخهء خطّى : نمىتوان . ( 4 ) . حيثيت ، شأن